تاريخ : سه شنبه 2 شهريور 1395 | 12:02 | نویسنده : مامان فهیمه

فاطمه حلما خوش اومدی



تاريخ : سه شنبه 29 دی 1394 | 23:19 | نویسنده : مامان فهیمه

سلام عزیز دلم

خیلی وقته که برات مطلب نذاشتم و هر دلیلی بیارم توجیه الکیه, دلیل اصلیش تنبلیم بودهخجالت

تا اینکه چند روز پیش خیلی اتفاقی وبلاگت رو بهت نشون دادم و کلیییییی ذوق کردی براش منم تصمیم جدی گرفتم که ایشالا از این به بعد خاطراتت رو برات ثبت کنم.

دوستت دارم نازنین مامانبوس



تاريخ : جمعه 15 شهريور 1392 | 14:02 | نویسنده : مامان فهیمه

دختر ناز و مهربونم تولدت مبارک



تاريخ : پنجشنبه 6 تير 1392 | 21:28 | نویسنده : مامان فهیمه

سلام ووروجک مامان

از وقتی با مامان زهراگلی آشنا شدم و مطالب وبلاگشونو میخونم منم تصمیم گرفتم زیاد به زهرا جونم سختگیری نکنم و بذارم راحت تو خونه بازی کنه ، آخه قبلا باید تو اتاقش بازی میکرد و اسباب بازی میریخت...

چند روز پیش دوتا کتاب از مجموعه خاله بازی خریده بودیم یکی دامپزشک بازی و یکی دیگه هم معلم بازی(در راستای کاهش علاقه دخمل به فروشندگی و مغازه بازینیشخند) خلاصه بعد از خوردن صبحانه کتابها رو آوردی تا برات بخونم و همون اثری میخواستم روت گذاشت کتاب رو جلوت گذاشتی و همه رو مو به مو اجرا کردی:

حدود ده تا از عروسکهات رو آوردیم روی میز چیدیم ، وسایل دکتری، یه لیوام آب برای آمپول زدنآخ، دستمال کاغذی برای باند پیچی و.... نیم ساعتی برای خودت بازی کردی و منم مشغول درست کردن ناهار بودم .

بعد از اون نوبت معلم بازی شد قانونمون اینه که هر بازی خواستی بکنی باید وسایل بازی قبل رو جمع کنی وگرنه از پنجره میریزم بیرونچشمک اما خونه ما هم تقریبا مثل دولت قبلیه توش راحت قانون وضع میشه ولی اجرا و نظارتش....عینک

 مثلا وسایل بازی قبل رو دست و پا شکسته جمع کردی و وسایل معلم بازی رو آوردی چند تا کتاب ، دفتر ، مداد، بلنندگو(از شیر دوش به عنوان بلندگو استفاده میکنی خودت کشفش کردیخنده) داشتی بازی میکردی که صدای اذان رو شنیدی و طبق معمول همیشه که با هم مسجد بازی میکنیم کیفتو آوردی و....

(از بازیهات نرسیدم عکس بگیرم برای تنوع چند تا عکس از قبل میذارملبخند)

شمال خردادماه 92

....بله این مسجد بازی ما هم برای خودش حکایتی داره بعضی روزا که وقت نمیشه بریم مسجد یه گوشه خونمون میشینیم و بساط رو پهن میکنیم و نماز میخونیم حالا این بساط شامل: ساجده (عروسک مورد علاقه زهرا خانم) دو عدد کیف یکی مال من یکی مال زهرا از من که همون چادر نماز و جانماز داخلشه ولی مال زهرا خانممتفکر یه جانماز کامل شامل مهر تسبیح و سجاده ،چادر نماز، دستمال کاغذی ،برج هوشت که مال کوچیکی هات بوده و گذاشتی تو کیفت که به قول خودت بچه ات(ساجده) تو مسجد باهاش بازی کنه، لیوان، خوراکی(بیسکوییت، کیک، بادام و پسته)

نماز ظهر رو خوندیم یه گوشیم زنگ خورد......

شمال خردادماه92

گوشی رو جواب دادم حاجی مامان احترام بود(یادآوری کنم به بابابزرگات میگی حاجی و اصلا هم راضی نمیشی عنوان دیگه ای رو جایگزین کنی) گفتن شما خونه اید منم یه نگاهی به دور و برم انداختم و با نگرانی گفتم بله چطور؟ گفتن هیچی یه مهمونی داریم که اومده ساختمون رو بازدید کنه منم گفتم تشریف بیارید و...(یه توضیح بدم ساختمونی که ما توش زندگه میکنیم رو شرکت بابابزرگ اینا ساختن و الانم میخواستن تو یه مناقصه شرکت کنن و میخواستن ساختمون رو بهشون نشون بدن) ...

شمال خرداد ماه 92

ادامه ماجرا در ادامه مطلب.



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 6 تير 1392 | 10:03 | نویسنده : مامان فهیمه

سلام شیرین زبونم

رفته بودیم خونه یکی از اقوام بابا، خیلی جالب بود بابای اون خونواده عاشق گل و گیاه، عاشق پرنده و عاشق ماهی بود و البته شاید عاشق خیلی چیزای دیگه ولی خانمش اجازه نمیده تو خونه نگهدارهنیشخند

یه اتاق داشتن پر از پرندهتعجب که کلی براشون ذوف کردی، تو باغچه و دور تا دور خونشون هم پر از گل و گیاه و یه آکواریوم خیلی بزرگ.....همه رو با دقت دیدی ولی آخر سر اومدی میگی "بابا یه رودخونه برای خونمون بخر!!لبخند دفعه اولت نبود که آکواریوم میدیدی ولی نمیدونم چرا اینبار اینقدر خوشت اومده بود عزیزم

 

ادامه فرهنگ لغت زهرا:

آخ جون  آش گون                  خطرناکه   خطرکانه 



تاريخ : سه شنبه 21 خرداد 1392 | 15:29 | نویسنده : مامان فهیمه

سلام نازنین دخترم

ببخش که دوباره دیر اومدم مشکل اینترنت خونمون هنوز حل نشدهآخ

این روزا واقعا شیرین و خوردنی شدی کاش کاش گذر زمان آرومتر بود تا به اندازه کافی از بودنت لذت میبردمقلب

اولین خبر اینکه متاسفانه علی رغم میلم موهای قشنگتو کوتاه کردیم چون اصلا همکاری نمیکردی نه شونه میزدی نه گل سر میزدی و تصمیم گرفتم برای کاهش مشاجرات بینمون موهاتو کوتاه کنمناراحت

اینم چند تا عکس با موهای بلند و زیبا:

اینجا هم دخملم عروس شده بودبغل

 

دخملم با موهای کوتاه:

اینقدر شیرین زبون شدی که همه میخوان بخورنت

چند روز پیش اومدی بغلم کردی و میگی "خدایا شکرت که این مامانو به من دادی" ماچ بغل

دیشب عمه خیلی خسته بود و میخواست بخوابه بهش میگی "عمه من خییییلی دوست دارم آخه چرا میخوای بخوابی"

پریروز جیش کردی رو فرش و من خیلی ناراحت شدم بهم میگی"طولی نیست یه چیز بنداز روش تا بابا بیاد باهم بشوریم" من بازم ناراحت بودم و تو فکر که سرامیکا رو چه جوری بشورم دوباره میگی "آخه این چه کاریه که حرص میخوری حالا میشوریمش"

 

وهزاران شیرین زبونی دیگه که وقت نمیشه همه رو نوشت

تقریبا همه کلمات رو درست میگی بجز چند تا : همسایه   هسمایه   رفته بودم     رفتم بودم        رفته بودیم      رفتیم بودیم         آلبالو       آبلابو



تاريخ : جمعه 13 ارديبهشت 1392 | 19:01 | نویسنده : مامان فهیمه

سلام جیگر مامان

الهی فدات شم که اینقدر میدون امام رو دوست داری. پارسال تو اردیبهشت ماه که هوا خوب بود چند بار با امیر علی و خاله زینب رفتیم میدون امام و کلی بهتون خوش گذشت از اون موقع خیلی وقتا شب موقع خواب میگی قصه میدون امام که با امیرعلی رفتیم رو برام بگو لبخند کافیه یه واو جا بندازم سریع یادآوری میکنی و من باید اصلاحش کنم

 

اردیبهشت امسال هم چند بار بردمت و کلی بهت خوش گذشته، بهت قول دادیم حداقل هفته ای دوبار ببریمت.

 

 

اول میری پیش اسبها و کلی نگاهشون میکنی و باهاشون رف میزنی بع بدو بدو میکنی و قایم موشک بازی و.... تو این مرحله باید برات بستنی بخریم و بعد از اون کمی تو مغازه ها سرک میکشیم و اگه موقع اذان اونجا باشیم میریم مسجد امام و نماز میخونیم. خودمونیم منتشو سر شما میذاریم ولی به خودمونم کلی خوش میگذرهچشمک

 

 



تاريخ : پنجشنبه 29 فروردين 1392 | 20:30 | نویسنده : مامان فهیمه

سلام نازدونه جونم

برای تعطیلات 12 و 13 فروردین با مامان احترام اینا رفتیم لرستان طبیعت بسیار زیبایی داشت و خیلی خوش گذشت 

زهرا در کنار آبشار زیبای آب سفید

 

 

خانم مهندس در حال بازدید مراحل ساخت سد رودبار لرستان

 

ظهر سیزده به در تو مسیر بودیم و یه جای قشنگ پیاده شدیم تا ناهار بخوریم شما داشتی قدم میزدی که یه زنگوله خوشگل پیدا کردی و کلی ذوق کرده بودی و آوردیش خونه تا بندازی گردن ببعی خودت



تاريخ : پنجشنبه 29 فروردين 1392 | 19:55 | نویسنده : مامان فهیمه

سلام عسلکم

لحظه سال تحویل امسالمون خیای جالب و به یاد ماندنی و در عین حال پر استرس بود

 ما از روز اسباب کشی تا سال تحویل کمتر از یک هفته وقت داشتیم و روزای پرکار و خسته کننده ای داشتیم و اصلا به فکر تلویزیون و وصل آنتنش و .. نبودیم 

صبح چهارشنبه رفتیم خرید و 4تا ماهی هم برای هفت سینمون خریدیم یه حوض خوشگل هم قبلا خریده بودیم و تصمیم داشتیم هفت سین رو کنار اون بچینیم خیال باطل....ولی غافل از اینکه تا ظهر تو ترافیک گیر کردیم و هنوزم سمنو و سبزه نخریده بودیم تصمیم گرفتیم بیایم خونه و یه هفت سین الکی با سیخ و ساعت و ... غیره درست کنیم 

وقتی رسیدیم خونه و ماهی ها رو تو حوض گذاشتیم و خواستیم بقیه هفت سین رو بذاریم یادمون اومد کهآخما که تلویزیون نداریم و به هر حال لحظه سال تحویل باید تلویزیون روشن باشه....تصمیم گرفتیم سزیع آماده بشیم و بریم خونه مامان لیلا ولی از دست یه دختر بلایی که اون وسط گیر داده بود این لباس رو میخوام و اون لباس رو نمیخوام و دیگه اشک منو در آورده بودیناراحتعصبانیبالاخره لباس پوشیدی و اومدیم بیرون و اصلا هم حواسمون به ساعت نبود تا وارد آسانسور شدیم بابایی ساعتشو دید و گفت وااااااای یه دقیقه دیگه سال تحویل میشه منو میگیتعجب سعی کردیم خونسرد باشیم و بابایی دعای لحظه تحویل رو خوند و بعدش به همدیگه تبریک گفتیم و.... به این ترتیب لحظه سال تحویل تو آسانسور بودیمنیشخند تو خیابونا قو پر نمیزد و تا رسیدیم خونه مامان لیلا 10 دقیقه از آغاز سال 92 گذشته بودچشمکلبخند

به بابایی گفتم کاش همون موقع که دیدیم داره سال تحویل میشه دکمه آسانسور رو میزدیم تا بریم بالا حداقل امیدوار بودیم که تا آخر سال در حال رسیدن به اوج و پیشرفتیم ولی متأسفانه در حال پایین اومدن بودیمناراحت...

اشکال نداره به جاش برامون خاطره شدقلب ایشالا که سال خیلی خوبی در پیش داریمهورا

این هم عکس هفت سینمون که با تأخیر درست شد

 



تاريخ : پنجشنبه 29 فروردين 1392 | 19:03 | نویسنده : مامان فهیمه

سلام دخمل نانازم

چند ماهی بود که آپارتمانمونو تحویل داده بودن ولی دلمون نمیومد از پیش مامان احترام اینا بریم تا اینکه خونه جدید مامان احترام و عمو اینا هم آماده شد و از پیشمون رفتن  و ... دیگه مموندن ما هم فایده نداشت و بالاخره یه روز باید از هم جدا میشدیم و روز 5شنبه 23 اسفند اسباب کشی کردیم و از خونمون با همه خاطرات خوبش خداحافظی کردیم و رفتیم خونه جدید....

فکر میکردم خیلی برامون سخت باشه چون به مامان احترام خیلی وابسته شده بودیم آخه به جرأت میتونم بگم مامان احترام بهترین مادرشوهر دنیاس و هرکسی جای من بود دور شدن از چنین مادر ماهی براش خیلی سخت بود ولی تونستیم با این شرایط کنار بیایم و البته یه حسن بزرگ هم داره اونم اینکه کنترل شما خیلی راحت تر شده و خیلی بهتر به حرفم گوش میدی 

متأسفانه اینترنت خونمون هنوز وصل نشده ولی قول میدم هر دفعه که میریم خونه مامان لیلا یا مامان احترام از فرصت استفاده کنم و وبلاگتو آپ کنم

خاطرات زیادی تو این یک ماه داشتیم و فرصت نمیشه همه را تو این پست بگم ولی قول میدم به مرور تو پستای بعدی برات بگم



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد
  • قیمت ماشین
  • نسل سومی